jump to navigation

پاسخ به یک نگرانی: موسوی، چون رأیش بیشتر است! 2 ژوئن, 2009

Posted by آنام in دو دو تا.
Tags:
1 comment so far

فکر می کردم این موضوع بدیهی باشد، ولی در برخورد با افراد مختلف (از جمله تعدادی از فرهیخته‌ترین دوستان خودم) متوجه شدم که این قضیه آنقدرها هم روشن نیست.

نگرانی این است: من هم می دانم که کروبی کاندیدای مناسبتری است اما چون رأی موسوی بیشتر است، بهتر است به او رأی بدهیم.

نکته مهم: فقط در یک صورت احمدی‌نژاد ممکن است در مرحله اول رئیس جمهور شود و آن این است که نصف + یک از کل آرا را کسب کند. (حتی آرای سفید)

مثلاً اگر سی میلیون نفر در انتخابات شرکت کنند، اگر آقای احمدی‌نژاد بتواند پانزده میلیون و یک رأی کسب کند، در دور اول رئیس جمهور خواهد شد. در چنین حالتی دیگر هیچ فرقی ندارد که چهارده میلییون و نهصد و نود و نه هزار و نهصد و نود و نه رأی دیگر به چه کسانی داده شده است، این آرا حتی می تواند سفید باشد.

اما فرض محتمل این است که این اتفاق نمی افتد، یعنی بعید به نظر می‌رسد که احمدی‌نژاد بتواند نصف + یک آرا را در اولین دور کسب کند. در این حالت نفر دوم (چه موسوی باشد و چه کروبی)، صرف نظر از اینکه در دور اول چقدر رأی دارند با احمدی‌نژاد به دور دوم خواهند رفت.

اگر این نفر دوم موسوی بود، خب معقول این است که تمامی طرفداران فعلی آقای کروبی که در مرحله اول به ایشان رأی داده‌اند در مرحله دوم هم حاضر شوند و به آقای موسوی رأی بدهند و اگر کروبی بود، باز تصمیم عقلانی این است که طرفداران اصلاح طلب آقای موسوی نیز در مرحله دوم حاضر شده و به کروبی رأی بدهند. (تعدادی از آرای موسوی احتمالاً در مرحله دوم به سبد رأی احمدی‌نژاد خواهد رفت و تعدادی از آرای کروبی هم که به دلایل قومیتی و 70 هزار تومانی به او داده شده، ممکن است چنین شود.)

پس اگر واقعاً فکر می کنید، کروبی کاندیدای بهتری است، به او رأی بدهید، چون:

یکم: هیچ نظرسنجی دقیق، علمی و سرتاسری در ایران انجام نشده که ما را مطمئن کند که کروبی صاحب آرای کافی نیست. واقعاً کدام نظرسنجی در انتخابات قبلی پیش‌بینی می‌کرد که احمدی‌نژاد در دور اول هفت میلیون رأی بیاورد؟ حتی محافظه کار ها هم او را به حساب نمی آوردند. کروبی رأی بسیاری از هموطنان لر را با خود دارد (تقریباً همه‌ی آنها) و این طرح 70 هزار تومانی او هم احتمالاً رأی های زیادی از پایگاه رأی احمدی‌نژاد و موسوی برای او به ارمغان خواهد آورد.

من اتفاقاً حدس می زنم اکثریت کسانی که در دور اول انتخابات قبل به کروبی رأی داده بودند، در دور دوم به احمدی‌نژاد رأی داده باشند. منطقی است فرض کنیم که آن افراد این بار هم کروبی را به احمدی نژاد ترجیح بدهند.

بعلاوه شانس کروبی با توجه به برنامه‌ها و شعارهایش برای جذب آرای قریب به بیست میلیون نفری که در انتخابات قبلی رأی ندادند، بسیار بیشتر از میرحسین است.

پس اصلاً از کجا معلوم آرای او بیشتر از احمدی‌نژاد و موسوی نباشد؟ باید امیدوار بود.

دوم: حتی اگر به قطع و یقین بدانیم که کروبی جزء دو نفر اول نیست، باز اگر فکر می کنیم که او کاندیدای بهتری است، بهتر است که به او رأی بدهیم. چرا؟ چون اولاً این کار ریسکی ندارد (اگر میرحسین به دور دوم رفت، می‌رویم و به او در مقابل احمدی‌نژاد رأی می‌دهیم)، ثانیاً: رأی ما کمک می‌کند تا این گروهی که اسم خود را اصلاح طلب عملگرا گذاشته و دور کروبی جمع شده‌اند و تعدادی طرح و برنامه سیاسی، اقتصادی و فرهنگی (البته می پذیرم که سخت بشود اسم طرحهای کروبی را برنامه گذاشت، ولی باز او یک قدم از بقیه جلوتر است) مطرح کرده‌اند، وزن خود را در جامعه بفهمند و بر مبنای آن برای انتخابات مجلس و شورا و … فکر و کار کنند.

اگر فکر می کنید کروبی کاندیدای بهتری است، نگران نباشید، به او رأی بدهید.

و یک نکته مهم خطاب به طرفداران کروبی: از موسوی چهره منفور و کریه نسازید (باور کنید از نظر شخصیتی کروبی و موسوی شاید با هم زیاد فرق نداشته باشند، اصلاً احتمالاً موسوی به شخصه آدم بهتری است)، ممکن است مجبور باشیم در مرحله دوم به او رأی بدهیم.

جام زهر را می نوشم و به کروبی رأی می دهم! 31 می, 2009

Posted by آنام in دو دو تا.
Tags:
11 comments

من تصمیم دارم به کروبی رأی بدهم، این را کمابیش خیلی از دوستانم فهمیده اند. اگر انتخابات به دور دوم کشیده شد و موسوی هم به دور دوم رفت و در مقابل احمدی نژاد قرار گرفت، به موسوی رأی خواهم داد.

رأی دادن به کروبی به قول امام (!) برای من از خوردن جام زهر هم بدتر است. دوستی نوشته بود که این آدم از خودش چیزی ندارد، حرف توی دهانش می گذارند، در جواب گفتم: این ابله، حرفی را هم که در دهانش می گذارند نمی تواند مثل آدم بیان کند.

من به کروبی رأی می دهم چون 1) نمی خواهم احمدی نژاد رئیس جمهور باشد 2) از ریاست جمهوری میرحسین هم می ترسم 3) فکر می کنم باز این مردک برنامه‌های اقتصادی حداقل بهتری از بقیه دارد.

من احتمالاً بعد از اینکه اسم کروبی را روی برگه‌ی رأی نوشتم و برگه را انگشت زدم باید چند روز به طور مداوم دستم را با آب و صابون بشورم تا احساس نکنم دستم هنوز کثیف است.

لطفاً این را متوجه باشیم!

چیزی که من این روزها متوجه نمی شوم این است که بعضی از دوستان از کروبی و موسوی بت می سازند! یکی قرار است بیاید که اباما شود (واقعاً این شعار بی‌مایه‌ی «تغییر» کروبی حالم را بهم می‌زند)، دومی فرشته نجات است. این خبرها نیست!

هیچکدام از این آقایان حتی درصد کوچکی از ایده‌آلهای من را هم نمایندگی نمی کنند، رأی من سلبی است و نه ایجابی.

رأی من به کروبی در مرحله اول یک «نه» است به احمدی نژاد، موسی و رضایی و در مرحله دوم هم احتمالاً یک «نه» به احمدی نژاد.

همین!

پی نوشت: چرا کروبی را به موسوی ترجیح می دهم: برای اینکه ترجیح می دهم حداقل به شعار تغییر قانون اساسی، حقوق شهروندی، و خروج پول نفت از سبد دولت و … در مقابل شعار بازگشت به روزهای اول انقلاب، نوستالژی اقتصاد دولتی و اسلام ناب محمدی و سرمایه دار طرفدار مستضعفین رأی بدهم.

موسوی نه حرف جذابی زده، نه اصرار دارد بزند! ایشان حتی اصرار دارد روشن نمایند که این چیزهایی که به او نسبت می دهند، نیست: اکراه دارد بگوید اصلاح طلب است، مانع سخنرانی نماینده نهضت آزادی در گردهمایی اصلاح طلبان می شود، فاصله خود را با مشارکت و حجاریان و … حفظ کرده.

بد تر از اینها: وقتی پای کنترل تورم به میان می آید، در بند پنجم برنامه اش می گوید: «اجتناب از اجرای سياستهای تورم زا به ويژه در قيمت گذاری کالاها و خدمات دولتی» (یاد طرح تثبیت قیمتها نیفتادید؟ اصلاً این کلمه قیمت گذاری کلمه احمقانه ای است، قیمت را باید بازار آزاد تعیین کند)، وقتی صحبت از حمایت از تولید داخل می شود، برنامه اش تمرکز بر کنترل واردات است (به جای تلاش برای ارتقاء بهره وری).

واقعاً متأسفم که مجبوریم بین این چهار نفر یکی را انتخاب کنیم و واقعاً امیدوارم که حداقل از بین اینها کروبی انتخاب شود.

رأی دادن: آری یا نه؟ 12 می, 2009

Posted by آنام in دو دو تا.
Tags:
2 comments

رأی بدهیم یا نه؟

پیش فرض اول: من اساساً معتقد نیستم که این این سوال همواره یک جواب ثابت بله و یا خیر دارد. رأی دادن یا ندادن یک کنش سیاسی است و به نظر من برای انجام هر عمل سیاسی باید با توجه به شرایط و مقتضیات زمان تصمیم گرفت. سیاست عرصه «ممکن» هاست و نه لزوماً «ضروری» ها.

پس بهتر است سوال اول نوشته را تغییر دهیم: در انتخابات آتی ریاست جمهوری رأی بدهیم یا نه؟

راستش پاسخ به این سوال را هنوز نمی دانم. در واقع هنوز تصمیم روشنی در این باره ندارم.

این روزها مشغول کلنجار رفتن هستم تا به تصمیم برسم، چه برای رأی دادن و چه برای رأی ندادن دلایلی دارم که بعضی از آنها را فهرست وار مرور می کنم:

چرا نباید رأی داد:

برهان اصولگرایانه: با استفاده از ابزار غیر دموکراتیک نمی توان به یک هدف دموکراتیک رسید. شرکت در انتخاباتی غیرآزاد، غیر منصفانه و غیر دموکراتیک ممکن است فواید کوچکی در کوتاه مدت نصیبمان کند (بدون شک کروبی و موسوی و حتی شاید رضایی از احمدی‌نژآد بهتر هستند)، اما این حضور با نهادینه کردن یک فرآیند غیردموکراتیک در درازمدت باعث دور شدن ما از هدف غایی رسیدن به یک جامعه آزاد و دموکراتیک می‌شود. مطابق این استدلال تا وقتی که یک انتخابات فاقد حداقلهای دموکراتیک (این حداقل ها کدامند؟ خودش سوال مهمی است.) است نباید در آن شرکت کرد.

برهان عملگرایانه: جمهوری اسلامی ایران هیچ نوع اپوزیسیون منسجم و درست و حسابی ندارد. پس اصلاح این نظام فقط از طریق گروههای سیاسی درونی آن (گروههای وفادار به نظام) ممکن است. در بین این گروهها هم فقط همین به اصطلاح «اصلاح طلبان» هستند که به نظر می‌آید به ارزشهای دموکراتیک معتقد هستند (واقعاً هستند؟).

با توجه به اینکه جناح اصولگرا پایگاه رأی کمابیش ثابتی دارد که همواره و تحت هر شرایطی به کاندیداهای آنان رأی خواهند داد، شرکت نکردن بخشی از توده‌های مردم ناراضی در انتخابات عملاً به ضرر اصلاح‌طلبان تمام می‌شود و نکته ماجرا دقیقاً در همین جاست: این اصلاح طلبها مجبور می‌شوند برای جلب رضایت این توده ناراضی و آوردن آنها به پای صندوق های رأی شعارهای رادیکال تر بدهند. (انتخابات اخیر: اصلاح قانون اساسی، تلویزیون خصوصی، جمع آوری گشت ارشاد، مخالفت با اعدام کودکان، …).

پیش‌بینی این استدلال در صورتی به وقوع می‌پیوندد که تعداد این گروه ناراضی تحریم کننده در هر انتخابات نسبت به قبل افزایش پیدا کند. (با توجه به اینکه این گروه هم توده‌های پراکنده‌ای هستند که توسط هیچ گروه سیاسی منسجمی رهبری نمی‌شوند، آیا واقعاً می‌توان به این موضوع امیدوار بود؟)

چرا باید رأی داد:

برهان اصولگرایانه: دموکراسی یک پروسه است و نه یک پروژه. امیدواری به نهادینه شدن سازوکارهای دموکراتیک در کوتاه مدت کمی خوش‌بینانه است و در جامعه‌ی ایران با سابقه طولانی مدت فرهنگ استبدادی و سابقه کوتاه مدت برخورداری حکومتها از درآمد سرشار نفت (که حکومت را از پول مردم – مالیات – و در نتیجه از رأی آنها بی نیاز می کند)، تا حد زیادی خوش خیالی.

دموکراسی شیوه حکومت مردمان دموکرات است و در ایران هنوز به اندازه کافی «مردم دموکرات» نداریم. بنابراین مهمترین مانع دستیابی به دموکراسی در ایران حکومتهای غیر دموکرات نیستند، این نوع حکومتها نیز در واقع معلول، یک علت اصلی هستند و آن عقب ماندگی کلی جامعه است. بنابراین استدلال، خوش خیالی است که بنشینید و منتظر باشید که حکومت انتخابات آزاد برگزار کند و بعد در آن شرکت کنید، این اتفاق خودش هرگز نمی افتد! بلکه باید حتی فرصتهای کوچک برای حرکت رو به جلو را غنیمت شمرد حتی اگر این فرصت، صرفاً فرصتی باشد برای جلوگیری از بازگشت به عقب، باز مغتنم است.

برهان عملگرایانه: صرف نظر از اینکه رأی دادن کلاً درست هست یا نه، شرایط انتخابات فعلی بسیار خاص است. تورم بیست و چند درصدی به مدت حدود چهار سال پیاپی، افزایش وحشتناک بیکاری، خطر تشدید تحریمهای کمرشکن بین المللی و حتی خطر درگیر شدن در یک جنگ احمقانه. اینها مشکلاتی است که شاید فقط یکی از آنها برای فروپاشاندن یک جامعه کافی باشد. تداوم این روند فعلی در چهار سال آینده ممکن است به تباه شدن زندگی یک نسل (و شاید بیشتر) منجر گردد، پس باید به مخالفان احمدی‌نژاد رأی داد.

بعد از نوشتن این مطلب وقتی دوباره آنرا از اول خواندم دیدم که واقعاً تک تک این برهانها هنوز به نظرم منطقی هستند. فرنگیها به چنین وضعیتی می گویند Dilemma، این کلمه معادل فارسی سر راستی ندارد، شاید بشود به آن گفت: «وضعیت غامض».

راستش هر روز که فکر می کنم تصمیم خود را برای رأی دادن گرفته ام (اگر بخواهم رأی بدهم البته به کروبی رأی خواهم داد) ولی اتفاق تازه ای می افتد و منصرف می شوم و بعد دوباره (احتمالاً تنها با مشاهده قیافه رییس جمهور محترم) از انصراف خودم منصرف می شوم و به خودم می گویم: حتماً باید رأی داد…

روشهای بازجویی پیشرفته! 9 می, 2009

Posted by آنام in دو دو تا.
Tags:
1 comment so far

برای اون دسته از شما که در جریان ماجرا نیستید:

دولت جناب آقای بوش اجازه ویژه‌ای برای بازجوهای CIA به منظور استفاده از روشهایی که اسم آنرا Enhance Interrogation Techniques گذاشته بودند، صادر کرده بود. حالا منظور از این Enhanced Interrogation techniques چی بوده؟

ترجمه فارسی این عبارت پر طمطراق معادل است با: روشهای بازجویی ارتقاء یافته.

WB1

منظور از این روشها چیست؟ بی‌خوابی دادن به متهم (بعضاً تا مدت یک هفته)، ترساندن او توسط حیوانات و حشرات، تکنیکی به نام WaterBoarding (در این روش مظنون را سربالا روی تخته می خوابانند و روی صورت او آب می‌ریزند به گونه ای که ناگزیر حجم زیادی آب وارد ریه او می شود و احساس خفگی می کند، از این روش در قرون وسطی و در دوران انگیزاسیون در اسپانیا زیاد استفاده می شده است) و … بخشی از این تکنیک ها هستند!

یعنی به زبان خیلی ساده، این کارها یعنی همان شکنجه‌ی خودمان!

از نزدیک دو سه سال پیش پیگیر بحثهای مربوط به این روشها بوده ام، تا اینکه اخیراً اباما دستوری صادر کرد مبنی بر توقف استفاده از این تکنیکها و در یک سخنرانی صراحتاً گفت که اینها شکنجه هستند! مطابق قوانین آمریکا شکنجه جرم است و وقتی رئیس جمهور می گوید کاری شکنجه است انتظار منطقی از او این است که به دادستان کل (Attorney general) دستور تعقیب قضایی ماجرا را بدهد. اباما البته گفت که فکر نمی کند ماموران سیا و افرادی که اقدام به انجام این شکنجه ها کرده اند باید مجازات شوند اما در مورد کله گنده‌ها (آنها که دستور استفاده از این روها را داده‌اند) گفته که مخالفتی با مجازات آنها ندارد و دادستان کل می تواند خود اگر صلاح دید اقدام کند.

WB

طبق مثل معروف چوب و گربه دزده و … بلافاصله صدای جناب آقای دیک چنی بزرگ (البته از نظر قد و هیکل) در آمده و ایشان خواسته اند که یادداشتهای داخلیِ محرمانه‌ی کاخ سفید که در آنها تأیید شده که این روشها مفید بوده‌اند و CIA به کمک آنها به اطلاعات بسیار مفیدی دست یافته که باعث شده جان میلیونها آمریکایی از خطر حملات تروریستی محافظت شود، منتشر گردند.

بلافاصله بعد از این موضوع دعوای رسانه‌ای بین دو گروه درباره‌ی مفید بودن یا نبودن این روشها و این حقیقت که آیا اطلاعاتی که از طریق این روشها (شکنجه‌ی خودمان) بدست می آید دقیق هستند یا خیر و … شروع شد.

در این بین ناگهان خود اباما وارد بحث شده و به سراغ اصل موضوع رفته و می گوید: «هیچ اهمیتی ندارد که این روشها مفید بوده اند یا نه، نکته اینجاست که این روشها درست نیستند» و اگر بخواهم دقیق بگویم، اضافه کرده است که: «این روشها ما را آن گونه که واقعاٌ هستیم معرفی نمی کنند. [معرف ارزشهای واقعی ما نیستند]» خب به این می گویند حرف حساب! (بعضی وقتها این اباما واقعاً دوست داشتنی است!)

mp_main_wide_SeymourHersh452با پیگیری روزنامه‌ها و شبکه‌های خبری هر روز برگ تازه‌ای به این پرونده اضافه می‌شد و سرنخها کم کم داشت به جناب آقای گربه دزده می رسید که… گل بود به سبزه نیز آراسته شد: جناب آقای سیمور هرش (روزنامه نگار برنده‌ی پولیتزر، که البته نظرها درباره‌ی ایشان متفاوت است و متضاد) چند روز پیش در یک سخنرانی فاش کرد که آقای چنی در دولت بوش مسوولیت رهبری گروهی را بر عهده داشته است به نام: Executive Assasination Ring. یا «حلقه عملیاتی ترور».

این گروه که زیر نظر مستقیم شخص معاون اول رئیس جمهور آمریکا فعالیت می کرده است وظیفه داشته که به قول خودشان «دشمنان آمریکا» را در نقاط مختلف جهان شناسایی کند و آنها را ترور نماید. این گروه در هر کشوری عملیات خود را بدون اطلاع سفیر آمریکا در آن کشور و حتی بدون اطلاع CIA انجام می‌داده و هیچ نوع نظارتی از سوی کنگره یا هر نهاد امنیتی و اطلاعاتی دیگری در آمریکا روی آن وجود نداشته است.

کریستوفر هیچنز روزنامه نگار معروف، آتئیست بسیار مشهور، از طرفداران پر و پاقرص حمله آمریکا به عراق و از منتقدان سرسخت ارتش اسرائیل (این آدم کلاً آدم جالبی است، جز دو سه نفری است که تقریباً همه نوشته ها و ویدئو ها و مطالب او را دنبال می کنم) کتابی دارد با عنوان: «خدا بزرگ نیست: چگونه مذهب همه چیز را مسموم می‌کند.» بوش و دار و دسته نئوکانهای اوانجلیست پیرامون او مثال روشنی هستند در اثبات صحت این گفته هیچنز.

نکته جالب اینکه خود هیچنز به دعوت نشریه معروف Vanity Fair قبول کرده که تحت WaterBaording قرار بگیرد، فیلم شکنجه هیچنز را می توانید در اینجا تماشا کنید.

اخیراً یک نظرسنجی توسط موسسه Pew Search Center درباره شکنجه در آمریکا انجام شده است. در این نظر سنجی در پاسخ به این وسال که «آیا شرایطی وجود دارد که استفاده از شکنجه در آن قابل اوجیه باشد»، قریب به 60% از کلیسا رو ها گفته اند «بله» در حالیکه کلاً 40% از سایر مردم به این سوال پاسخ مثبت می دهند. آیا واقعاً مذهبی بودن به معنی با اخلاق تر بودن است؟

راسل می گوید… 16 فوریه, 2009

Posted by آنام in بشمار یک، ....
Tags:
4 comments

russell

 

“The whole problem with the world is that fools and fanatics are always so certain of themselves, but wiser people so full of doubts.”

 

«مسأله اصلی جهان این است که آدمهای احمق و متعصب همیشه به شدت به خود مطمئن هستند، اما انسانهای عاقل تر، پر از شک اند.»

خائن 16 فوریه, 2009

Posted by آنام in شماره ها.
1 comment so far

اولی، آدمی بود که همیشه تو رویا زندگی می کرد. عاشق این بود که یه مسافت طولانی رو قدم بزنه، دوست داشت دیرتر برسه به بقیه. این دیرتر رسیدن ها بهترین وقتهایی بود که می تونست با خودش تنها باشه و به رویا فرو بره.

عاشق این بود که شبها زود بپره تو تختش. از اون آدمایی نبود که زود خوابشون می بره، فرصت خوبی بود، فرصت سکوتی که بقیه توش خوابن.

شنیده بود که یکی می گه: «از کجا می دونی که تو اصلاً زنده ای؟ شاید تمام زندگی تو ماجرای خواب یه آدم دیگه است که هر لحظه ممکنه از خواب بپره.» بدش نمی یومد اینطور باشه، خودش هم عاشق خواب هاش بود. از بیدار شدن متنفر بود، مواجهه با واقعیت غیرقابل انکار روز (که چشمش رو کور می کرد)!

تازگیا حتی کوتاهترین فاصله ها رو با دربست می ره، نه دلش می خواد بره تو تخت نه حتی دلش می خواد بخوابه، تصور اینکه ساعتهای خواب، ساعتهایی هستند که دارن فرصت محدود با «او» بودن رو ازش می گیرن ناراحتش می کنه. (همیشه اینطور اهل هزینه فایده کردن بوده.)

هیچوقت بهش نمی یومد اهل خیانت باشه اما مدتهاست که دیگه با رویاهاش نمی خوابه، باهاشون راه نمی ره، باهاشون عشق نمی کنه. فکر می کنه واقعیت زندگی فعلیش از هر رویایی شیرین تره.

دویست سال «داروین»! 13 فوریه, 2009

Posted by آنام in دو دو تا.
Tags:
3 comments

 

12 فوریه 2009 دویستمین سالگرد تولید «چارلز داروین» است. در بسیاری از نظرسنجیهای مختلف، عمدتاً او به عنوان مهمترین دانشمند همه اعصار برگزیده می‌شود.

darwinبعید است کسی نداند که داروین واضع نظریه Evolution است. نظریه‌ای که به فارسی آنرا «نکامل تدریجی» و یا اخیراً «فرگشت» ترجمه کرده اند.

بدون شک اگر از من بخواهند محبوب ترین شخصیت زندگی خود را معرفی کنم، در نام بردن از «داروین» ذره ای درنگ نمی کنم. راستش شاید این زیاد منطقی نباشد، چون من از زندگی خصوصی داروین چیز زیادی نخوانده و نمی ماندم، مطمئن نیستم که او انسان خوبی بوده یا نه. اما مسخ بلندای اندیشه او هستم.

چطور قریب به 150 سال پیش با جسارت تمام توانست به سوالی پاسخ بدهد که هزاران سال ذهن بشر را به خود مشغول کرده بود؟ 150 سال پیش! وقتی حتی درصد بسیار کوچکی از شواهدی که ما امروز برای اثبات نظریه او در اختیار داریم، دردست نبود!

بودند کسانی که حتی قبل از داروین و یا همزمان با او (لامارک فرانسوی، والاس انگلیسی و ..) به نتایج مشابهی رسیده بودند، اما این داروین بود که با همان شواهد اندک، به لطف ذهن سامان یافته و هوش سرشار خود چنان زیبا و هوشمندانه در کتاب «اصل انواع» این نظریه را شرح داد که همه از خود می پرسیدند چرا تاکنون این نظریه به ذهن کسی نرسیده بود؟

کمتر نظریه‌ی علمی را می توان یافت که مثل تکامل، تقریباً تمام پیش‌بینیهای آن درست از آب درآمده باشد.

واقعاً از چه صفتی می توان برای توصیف سیستم آموزشی کشوری استفاده کرد که در آن «تکامل تدریجی» را درس نمی دهند؟ احمقانه؟ عقب مانده؟ مضحک؟ همه اینها؟

واقعاً چه می توان گفت وقتی هنوز ذهن کودکان را با داستانهای ابلهانه خرافی، حکایت کیومرث، داستان آدم و حوا و … شستشو می دهند؟

150 سال گذشته است! 150 سال و هنوز کودکان ما از حق آموختن بدیهی ترین، روشن ترین و متقن ترینD نظریه‌های علمی محرومند!

به امید روزی که در کشوی کمد هر هتلی در سراسر جهان، به جای انجیل و قرآن و … خلاصه‌ای از کتاب اصل انواع داروین پیدا کنید!

صفحه ویژه دویست سالگی داروین را در بی بی سی ببینید…

صفحه ویژه نظریه تکامل را در سایت نیوساینتیست ببینید…

«درباره‌ی الی»، قصه خوب، قصه گوی بهتر 9 فوریه, 2009

Posted by آنام in سینما.
Tags:
5 comments

عکسها از: www.CinetMag.com

darbareye_eli_103_175778

لذت شنیدن یک داستان خوب، خواندن یک کتاب خوب و دیدن یک فیلم خوب. توصیف این نوع لذت، سخت است. نوعی خلسه‌ی شیرین، مسخ شدگی. داستان که تمام می‌شود، هنوز با شماست: ساعتها و روزها و حتی ماهها بعد.

در زمانه‌ای که انگار چاره‌ای نداریم جز اینکه به فیلمهای معمولی عادت کنیم و بعضاً یادمان رفته که اصلاً این حس لذت ناب (لذتی که وجود را سرشار می کند) را می شد با دیدن فیلم هم تجربه کرد، «درباره‌ی الی» دوباره به یادمان می‌اندازد که چرا سینما دوست‌داشتنی‌ترین مدیوم هنری است.

وقتی کم کم سعی داریم قانع ‌شویم که سینماگر داستانگو با روایت داستان از دریچه‌ی نگاه خود، آزادی ذهن مخاطب را محدود می‌کند، پس سینما هنری است که ذاتاً نمی تواند متعالی تر از مثلاً ادبیات باشد، دیدن یک فیلم خوب (شده هر چند سال یک بار) باعث می‌شود جسارت پیدا کنیم و به گوینده بگوییم: «باشد، همه این حرفها قبول، فعلاً بگذار فیلمم را ببینم!»

حدود 12 ساعت از وقتی که «درباره‌ی الی» را دیدم می گذرد. ولی هنوز هم نمی توانم تصویر صورت سپیده، لبخند اِلی، «ای وای» گفتنهای احمد را از ذهنم بیرون کنم. دیشب تا صبح خوابشان را می‌دیدم. صدای دریا، صدای وحشتناک دریا، هنوز در گوشم است.

چند بار شروع کرده‌ام به فکر کردن درباره‌ی لایه‌های پنهان اخلاقی و فلسفی فیلم. اما اصلاً دلم نمی خواهد از این زاویه به فیلم نگاه کنم، دلم می‌خواهد فکر کنم که این فقط یک داستان بوده است. همین! شبیه اتفاقهایی که ممکن است در زندگی هر کدام از ما اتفاق بیافتد. هیچکدام از این اتفاقها قبل از وقوع تصمیم نمی گیرند که پیام اخلاقی یا سوال فلسفی خاصی را طرح کنند. اتفاقها، اتفاق می افتند.

با مه‌یا که صحبت می کردیم، به طرز وسواس‌گونه‌ای سعی داشتم به او ثابت کنم که فیلم هیچ پیام اخلاقی یا فلسفی خاصی ندارد. کار سختی بود. وقتی احساس گناه جمعی مثل آوار بر سر تک تک شخصیتها خراب می‌شود، وقتی شروع می‌کنند یکدیگر را سرزنش کردن، وقتی سعی می کنند به دیگران ثابت کنند که تقصیر آنها نبوده است، سخت است که بگویم فیلم هیچ لایه پنهان زیرینی ندارد.

وقتی به بچه‌ها یاد می‌دهند دروغ بگویند، وقتی الی دروغ گفته است، وقتی سپیده دروغ می‌گوید. سخت است بگوییم این فیلم درباره‌ی «دروغ» نیست.

اما، دوست ندارم به هیچکدام از این چیزها فکر کنم، این بحث‌ها لذتی را که از تماشای این قصه برده‌ام مخدوش می کنند. لذتی که من را به یاد لذت قصه های مادربزرگم می‌اندازد، قصه‌هایی که معمولاً وسط شنیدنشان خوابم برده و پایان هیچکدامشان را به یاد نمی آورم. فقط یادم هست که بی‌نظیر بودند.

مادربزرگم قصه گویی خیلی خوبی بود، خوب می دانست کجا باید صدایش را بالا ببرد، کجا جمله‌ای را با تعجب بیان کند و کجا لازم است که موقع تعریف قصه به سرم دست بکشد.

اصغرفرهادی، همه این کارها را بلد است.

darbareye_eli_03_981243

«درباره‌ی الی» فیلم خوبی است. فیلم بسیار خوبی است. می‌ترسم اگر بگویم یکی از بهترین فیلمهایی است که در یکی دو سال اخیر دیده‌ام (نه فقط فیلم ایرانی) متهم به «جو زدگی» شوم. مثلاً، من عاشق دیوید فینچر هستم – قبل از نوشتن این جمله حداقل صدبار فکر کرده‌ام تا ببینم مطمئن هستم یا نه – اما کار اصغرفرهادی در «درباره‌ی الی» ازهمه کارهای فینچر بهتر است.

من مفتون سکانسی هستم که جودی فاستر در Panic Room از اتاق امن بیرون می‌دود، به اتاق خواب می رود تا موبایل خود را بردارد و برگردد، فارست ویتاکر و بقیه گروه دزدان روی پله ها مشغول جر و بحث هستند، فاستر آباژور را می شکند، دزدها می‌شنوند، به سمت اتاق می‌دوند و… تمام این سکانس به صورت Slow Motion کار شده است. فیلم را ده بار دیده‌ام، می‌دانم که فارست ویتاکر به فاستر نمی‌رسد، اما هر بار در این سکانس نفس در سینه‌ام حبس می‌شود و تا زمانی که فاستر به اتاق امن بر می‌گردد و در بسته می‌شود، نمی توانم چشم از تصویر بردارم.

در مقایسه با این سکانس استثنایی فینچر، سکانسی که در «درباره‌ی الی» همه سراسیمه به دنبال پیدا کردن آرش در آب هستند، ده‌بار نفس گیرتر است. (بقیه فیلمهای جشنواره را ندیده‌ام، ولی اگر سیمرغ بهترین تدوین به کسی غیر از هایده صفی‌یاری داده شود، طرف احتمالاً یک ابرتدوین‌گر است.)

فرهادی از هر ابزاری که سینما در اختیار او قرار داده به درستی استفاده کرده است، حتی وقتی تصمیم گرفته از موسیقی متن استفاده نکند. (واقعاً نمی‌دانم تا چه مدت بعد از دیدن این فیلم صدای دریا برایم عادی خواهد شد!). فیلم یک کل به شدت هماهنگ است. واقعاً نمی توانم به چیزی فکر کنم که می‌توانست بهتر باشد.

مدیریت این سکانسهاس شلوغ و پر از بازیگر به گونه‌ای که فیلم هرگز افت نمی کند و هیچ اتفاق بی‌خودی هم نمی‌افتد، بسیاربسیار دشوار است. تقریباً تک تک دیالوگها یا نماها، ده یا بیست یا سی دقیقه بعد در فیلم به کاری می آیند.

وقتی به ساعتم نگاه کردم و دیدم تازه یک ساعت از فیلم گذشته و منتظر بودم که ببینیم داستان به کجا خواهد رسید، فیلم تمام شد. اشتباه کرده بودم، دو ساعت از فیلم گذشته بود و من حتی وقتی به ساعتم نگاه کرده بودم و عقربه را روی 12 دیده‌بودم، نتوانسته بودم بفهمم که از 10 تا 12، دو ساعت شده!

امیدوارم هیچ ابلهی به سرش نزند که جلوی نمایش این فیلم را بگیرد…

دم خروس یا قسم حضرت عباس (خودروی کاملاً ایرانی سایپا) 13 دسامبر, 2008

Posted by آنام in دو دو تا.
Tags:
7 comments

قسم حضرت عباس (کل متن عیناً از وبسایت سایپا نقل شده است):

 

خودروي كاملا” ايراني ساخت سايپا را بهتر بشناسيم

به گزارش ستاد خبري گروه خودروسازي سايپا طراحي خودروي داراي پلتفرم كاملاً مستقل ايراني S81 توسط شركت سايپا در راستاي ارتقاء صنعت خودروسازي و به منظور بومي سازي و ارتقاء سطح دستيابي به دانش فني طراحي با برند سايپا در اين شركت به حالت اجرايي درآمده است.

ظرفيت موتور خودرو كاملاً ايراني ساخت سايپا cc 1500 و مصرف سوخت آن راحدود 5/6 ليتر در 100 كيلومتر اعلام شده است. موتور انژكتوري اين خودرو با توجه به آلايندگي و مصرف سوخت اندك استاندارد يورو 3 را دارا مي باشد و قادر است استاندارد يورو 4 را نيز دريافت نمايد.

 ديگر امكانات و تجهيزات مناسب اين خودرو با ظرفيت حمل 5 سرنشين و امكانات و تجهيزات مناسب، داراي صندوق عقب بزرگ و تسمه هاي فولادي داخل دربها جهت حفاظت بيشتر سرنشينان است كه امكان راحتي و ايمني را براي سفر و گردشگري خانواده هاي ايراني فراهم مي‌كند. خودروي ساخت سايپا پنج دنده بوده و موتور آن داراي 80 اسب بخار قدرت مي‌باشد و سرعت آن حداكثر 200 كيلومتر در ساعت و مجهز به ترمز ديسكي چرخ جلو با سيستم خنك كننده است. 

كولر گازي، فرمان هيدروليك، شيشه بالابر برقي دربهاي جلو و عقب، قفل مركزي، سپر رنگ بدنه و صندلي قابل تنظيم در ارتفاع را از ديگر تجهيزات اين خودرو مي‌توان عنوان كرد و گفت خودروي ساخت سايپا در صورت تقاضا در بازار به ايربگ (كيسه ايمني هوا) و ترمزضد قفل (اي .بي .اس) و گيربكس اتوماتيك مجهز خواهد شد. با توليد اين خودروي جديد در رنگها، مدلها و با تجهيزات مختلف هموطنان گزينه هاي بيشتري براي انتخاب يك خودرو با كيفيت بالاتر و مجهزتر خواهند داشت.

 ستاد خبري گروه خودروسازي سايپا

 

دم خروس:

لطفاً به عکسهای زیر که در آنها خودروی کاملاً ایرانی ساپیا با خودروی Geely CK ساخت چین در کنار هم قرار گرفته اند، توجه کنید. قضاوت با شما:

sg1sg2sg3

موخره:

قضاوت در این مورد با خود شما، من حدس می زنم همون استودیوی طراحی که خودروی کاملاً ایرانی سایپا (!) رو طراحی کرده، همون طرح رو به با یک کم تغییر به چینی ها هم انداخته (یا بر عکس!) و البته هم از طرف ایرانی و هم از طرف چینی پول طراحی یه ماشین کاملاً مستقل رو هم گرفته.

نکته اساسی اینجاست که اصلاً چه اصراری داریم که بگیم خودروی صد در صد ایرانی با طراحی داخلی؟ امروز که دیگه حتی آمریکا و ژاپن و آلمان هم خودرو صددرصد آمریکایی و ژاپنی و آلمانی ندارن، اصراری هم ندارن که داشته باشن!

 

اباما و «جادوی آمریکا»! 21 اکتبر, 2008

Posted by آنام in دو دو تا.
2 comments

در طول یکسال گذشته به شدت پیگیر انتخابات ریاست جمهوری آمریکا بوده‌ام. چرا؟ خودم هم نمی‌دانم. در iReport شبکه‌ی CNN دیدم که یک هندی در توضیح اینکه چرا این انتخابات مهم است، نوشته بود: «این انتخابات، انتخاباتی است که در آن قدرت‌مندترین مرد روی کره‌ی زمین انتخاب می‌شود، من روی این کره زندگی می‌کنم». منطقی به نظر می‌رسد.

در پاسخ به دوستانی که از من می‌پرسیده‌اند: «مک‌کین بهتر است یا اباما؟»، «به نظر تو ریاست جمهوری کدامشان برای ایران بهتر است؟» و سوالاتی از این قبیل معمولاً جواب ساده‌ای داشتم: «فرق زیادی نمی کنند، علی الخصوص برای ما».

در هفته‌های اخیر اما پدیده‌ی اباما برایم بسیار جالب شده است.

چطور یک سناتور جونیور با سابقه حضور بسیار کم در سنا و تقریباً بدون تجربه (بهترین انتقادی که به اباما وارد است همین بی تجربگی است، مک‌کین می توانست با تکیه بر این نکته در طول مبارزات انتخاباتی دست بالا داشته باشد اما او با انتخاب یک ابلهِ بی‌سواد و یک عامی تمام عیار به نام «سرا پیلین» که جدا از نادان بودن، هزاربار بی تجربه‌تر از اباما است عملاً برگ برنده خود را از دست داد.) توانست غولهای جاافتاده‌ی حزب دموکرات را در رقابتهای درون حزبی کنار بزند؟

او چطور توانسته امروز حتی در ایالتهایی که دهه‌هاست به جمهوریخواهان رأی داده‌اند، از مک‌کین در نظرسنجیها پیش باشد؟ بدون شک بسیاری از کاندیداهای دموکرات دیگر حتی ممکن بود وقت خود را صرف مبارزه در این ایالتها نکنند و خود را از پیش باخته بدانند، اما اباما در کمال ناباوری فاصله خود را در نظرسنجیها در بسیاری از این ایالات از عقب ماندگی دو رقمی به برتریهای قابل توجه رسانده است.

اما، چیزی که برای من قابل توجه است اینها نیست. بدون شک این همه نشاندهنده هوش سرشار، توانایی مدیریتی بی‌نظیر، شخصیت جذاب و روحیه خونسرد و مصمم اوست. ویژگیهایی که باعث شده است پس از سه مناظره‌ی انتخاباتی مردم آمریکا که بیش از 60% آنها مک‌کین را از نظر شخصیتی گزینه مناسبتری برای رهبری می‌دانستند، حالا اباما را ترجیح بدهند.

نکات مهم به نظر من چیزهای دیگری هستند، سه نکته مهم درباره‌ی مبارزات انتخاباتی اباما وجود دارد و یک نکته مهم‌تر درباره پدیده‌ای به نام آمریکا:

>> اباما حتی‌المقدور سعی کرده است که در دام پوپولیزم گرفتار نشود. (به حتی‌المقدور توجه کنید) در جامعه‌ای مثل جامعه آمریکا که اِلیت بودن یک سیاستمدار کم کم دارد به یک نکته منفی برای او تبدیل می‌شود. اباما سعی کرده اِلیت باقی بماند. او کمتر برای خوشایند رأی دهندگان حرفهایی زده که به آنها اعتقاد نداشته است.

>> نکته مهم دیگر درباره‌ی اباما نحوه‌ی جمع آوری کمکهای مالی توسط ستاد انتخاباتی اوست. اباما تاکنون 603 میلیون دلار جمع آوری کرده است. این رقم در تاریخ انتخابات ریاست جمهوری آمریکا کم‌سابقه است. اما نکته مهم این است که متوسط کمک افراد و نهادهای مختلف به اباما حدود 86 دلار برای هر فرد/نهاد بوده است. یعنی اباما این مقدار پول را در مقادیر بسیار کوچک اما از طیف بیشتری از مردم جمع آوری کرده است. این یعنی وابستگی اباما پس از رسیدن به قدرت به شرکتهای بزرگ آمریکایی کمتر از سایر روسای جمهور آمریکا خواهد بود. شانس اینکه او مجبور شود مثلاً مثل کندی، که خیلیها اباما را با او مقایسه می‌کنند، تحت فشار شرکتهای بزرگ تولید سیگار (که از حامیان مالیِ کندی در انتخابات بودند) وزیر بهداشت خود را به دلیل اصرار بر سیاستهای مبارزه با دخانیات برکنار کند و خود در یک شوی تلویزیونی به بازدید از کارخانجات سیگارسازی برود، کمتر است.

>> اباما تنها کاندیدای ریاست جمهوری در طول تاریخ معاصر ایالت متحده است که تاکنون حتی یک دلار از شرکتهای نفتی کمک مالی دریافت نکرده است. این موضوع شاید خبر خوبی برای دیکتاتورهای خاورمیانه که حکومتهایشان متکی به پترودلارهاست نباشد. اما بدون شک خبر خوبی است برای دوستداران محیط زیست (اباما تأکید ویژه‌ای به استفاده از انرژی های جایگزین به جای نفت دارد) و – شاید خوش بینی به نظر بیاید – مردم خاورمیانه.

>> و اما آمریکا: چطور یک سیاستمدار تازه‌کار 46 ساله سیاه‌پوست، با پدری اهل کنیا، بزرگ شده در یک خانواده‌ی کاملاً معمولی و – به قول خودش – با یک اسم مسخره، توانسته خود را به دو قدمی اتاق بیضی‌شکل کاخ سفید برساند؟ تصور وقوع چنین اتفاقی در ایران که هیچ، در بسیاری از دموکراسیهای دیگر دنیا نیز دور از ذهن است! مک‌کین چندی پیش در یکی از سخنرانیهای انتخاباتیش خود را به میکروفون نزدیک کرد و با صدای آهسته پرسید: Who is Barack Obama?0، همین آدمی که مک‌کین سعی دارد به آمریکایی ها یادآوری کند که معلوم نیست،کیست و از کجا آمده است، ممکن است توسط همین آمریکاییها به عنوان رییس‌جمهور انتخاب شود. این جادوی آمریکاست!

به ما از بچگی یاد داده‌اند که باید به آمریکا فحش داد. فرق زیادی هم نمی کند که شما در یک خانواده مذهبی و طرفدار نظام بزرگ شده باشید، یا یک خانواده مذهبی مخالف نظام یا یک خانواده بی‌دین، آمریکا همیشه سمبل هر چیزی بوده است که پلشت و بد و فریبکارانه است! در نتیجه همین ذهنیت است که شاید امروز برای همه ما سخت باشد که بخواهیم چنین جامعه‌ای را تحسین کنیم.

آمریکا بی‌عیب نیست (گو اینکه من فکر نمی کنم عیبهای آن بیشتر از هیچکدام دیگر از ملتها و دولتهای دنیا باشد)، زیاد اشتباه کرده است و خواهد کرد اما چه اباما رییس جمهور بشود و چه نشود، باید آمریکا را تحسین کرد.

راستش تا قبل از این انتخابات از جمله‌ی کسانی بودم که جامعه‌‌ی آمریکا را به دلیل محافظه کار بودن، گرایش زیاد به مذهب، بی‌سوادی (57% مردم آمریکا نمی‌توانند حساب کنند که 10% مبلغ صورتحساب رستوران که باید به عنوان انعام بپردازند چقدر می‌شود!)، ملی‌گرایی افراطی و … مسخره می‌کردم. هنوز هم هیچکدام از اینها را نکات مثبت و برجسته‌ای نمی دانم اما…

آمریکا چیزی دارد که شاید ما از درک آن عاجزیم، چیزی دارد که آنرا به بزرگترین قدرت دنیا تبدیل کرده است، به عظیم‌ترین اقتصاد جهان، به کشوری که همه در تمام دنیا آرزو دارند درهایش به رویشان باز شود. اعتراف می‌کنم که من نمی دانم که این «چیز» چیست! شاید همین «جادوی آمریکا» فعلاً بهترین توصیف باشد…

این روزها به شدت به این جادو فکر می‌کنم!