آسانسور 13 فوریه, 2008
Posted by آنام in شماره ها.Tags: داستان
add a comment
–
آسانسور خراب بود، حال گيري محض! اولي مجبور بود از پلهها بره بالا، شش طبقه.
دومي مرده بود و شوهرش چند دقيقهي ديگه مي فهميد كه اون مرده. زنده نبود كه ببينه اون چه عكس العملي نشون ميده. سالها با هم زندگي كردهبودن ولي هميشه يه جورايي از عشق شوهرش نسبت به خودش مطمئن نبود. اين ميتونست بهترين راه باشه كه بفهمه شوهرش واقعاً دوستش داره يا نه. اگه زنده بود الآن احتمالاً همچين فكري ميكرد.
شونزده تا پله، طبقهي اول. اميدوار بود كه آسانسور واقعاً خراب نباشه، مثلاً شايد در آسانسور تو يكي از طبقات خوب بسته نشده. اينجوري حداقل مجبور نبود كل شش طبقه رو پياده بره.
هشتاد تا پله مونده بود تا بفهمه. آب! پاگرد طبقهي اول خيس بود.
دو ساعت بود كه جنازش افتاده بود كف حموم. پاش ليز خورده بود و سرش خورده بود به توالت فرنگي گوشهي حموم، بيهوش دمر افتاده بود رو زمين. آب باز بود، حولهاي كه از دستش افتاده بود خيس و سنگين شده بود و راه آب كف حموم رو بسته بود، آب كف حموم جمع شده بود و بالا اومده بود و جلوي دماغ و دهنش رو گرفته بود و ريههاش رو پر كرده بود. خفه شده بود. مرده بود.
اه! درب آسانسور تو طبقهي دوم هم خوب بسته شده بود.
خونابه! خونابه كف حموم رو پر كرده بود.
چراغ آسانسور توي طبقهي سوم هم خاموش بود، اين يعني در خوب بستس، يعني بايد حداقل يك و حداكثر سه طبقهي ديگرو پياده گز كرد.
چراغ حموم روش بود. صداي آب ميومد، صورتش رو زمين بود، نور چراغ رو نميتونست ببينه، مردهبود، صداي آب رو نميشنيد.
يك طبقهي ديگه به فهم فاجعهي مرگ نزديكتر شد. به صداي آب، رنگ قرمز خونابه و نور كور كنندهي لامپ حموم.
چراغهاي راهپله خاموش شدن.
دومي اگه زنده بود، احتمالاً نگرانيش بر طرف ميشد. كيه كه تن برهنهي زني رو كه سي و چند سال باهاش زندگي كرده و خوابيده، با صورت له شده تو يه حموم پر از خونابه پيدا كنه و داغون نشه.
هه! از نوري كه تو پاگرد طبقهي پنجم از پايين پلهها ديد فهميد كه حدسش درست بوده. در خوب بسته نشده، ولي چه دير.
شونزده تا پله تا مرگ. رفت تو آسانسور، در رو بست، دكمهي شش رو فشار داد.
نگران شد وقتي كسي در رو باز نكرد. (شايد رفته خريد؟!). ترسيد وقتي در رو باز كرد و بوي برنج سوختهرو شنيد. (شايد يادش رفته خاموش كنه؟!). شك كرد وقتي صداي آب رو شنيد، صداش كرد: «حمومي؟» (شايد تو حمومه؟!). مضطرب شد وقتي خونابههايي رو كه از زير حموم به راهرو نشت كرده بودن، ديد. (شايد چي؟) در حموم خوب بسته شده بود، به زحمت و با فشار بازش كرد…
ترسناكتر از روبرو شدن با صحنهي دهشت انگيز مرگ، كنار اومدن با اين حقيقت بود كه نوبت به اون هم ميرسه. فقط بايد يك كم صبر كنه، براي اميد وار بودن ديگه ديره، لذت تجربه نشده و بكري نمونده، فرصت روياپردازي هم ديگه نداره.
بايد زندگيش رو به مقاطع زماني كوچيك تقسيم كنه و سعي كنه تو هر لحظه دنبال يه دلخوشكنك ساده باشه. مثلاً: اميد اينكه شمارندهي چراغ قرمز يه دفه از 30 بپره رو 7، يا خوشحالي پيدا كردن چند هزار تومن پول تو جيب كتي كه چند ماهه نپوشيدي، يا شوق ديدن نور تو پاگرد راهپلهي يه طبقهي پايينتر، وقتي واقعاً خستهاي و ناي بالا رفتن از پلهها رو نداري.
بلندي 13 فوریه, 2008
Posted by آنام in شماره ها.Tags: داستان
add a comment
–
دومي: خونه اي؟
اولي: آره
دومي: خسته اي؟
اولي: نه! دپرس.
دومي: چرا؟ ديشب كه شارژ بودي؟ مال غروب جمعس؟
اولي: الآن غروب نيست، حالم بده، كلافه از گرما و به شدت دپ زدم، ديروز ديروز بود، امروز امروزه
دومي: من عجيب دلشوره دارم
اولي: چرا؟
دومي: نمي دونم، بعضي وقتها اينجوي ميشم، تپش قلب و دلشوره.
اولي: مي خواي بهت زنگ بزنم؟ آروم باش عزيزم، همه چيز تو آرامش تو خلاصه شده.
دومي: نمي تونم الآن راحت صحبت كنم، دومي عادت دارم، زياد اينجوري ميشم، مخصوصاً وقتي فشار كار زياده
اولي: خوب باش، چشاتو ببند و به هيچي فكر نكن، اين جوري خوب نيست كه هميشه ميشي … در هر حال اميدوارم خوب باشي
اولي: Missing Text
دومي: دومي نمي تونم به چيزي فكر نكنم، اين كار واسم سخت تره! خيلي تا حالا امتحان كردم، اما نشده
اولي: باشه، پس آروم باش، به يه چيز ديگه اي فكر كن خب
دومي: دارم «تلما و لوييس» نگاه مي كنم
اولي: خوبه، بهتر از بق كردنه
دومي: خوابيدي؟
اولي: نه، تازه دارم مي رم تو تخت
دومي: هنوز دپي؟
دومي: برادر زاده هات كجان؟
اولي: با مهمونا سرگرمن
دومي: بخواب
اولي: دارم سعي مي كنم، تلخ شدم خيلي، عين پوست درخت پرتقال
دومي: بدت مياد از تلخي؟
اولي: نميدونم، شدم. شايدم بودم از اول، آدماي تلخ بود و نبودشون يكيه
دومي: همهي آدما بود و نبودشون يكيه
اولي: اوهوم
دومي: اوهوم؟ يعني چي؟
اولي: نمي دونم! دومي زيادي حساس و شكننده و محتاط و تلخ شدم
دومي: فقط شكننده رو نمي تونم بفهمم، چرا شكننده؟ تنهايي؟
اولي: جواب هنوز دپي بود
اولي: هميشه تنها بودم! ربطي به تنهايي نداره
دومي: ترس؟ نگراني؟
اولي: نه! هيچي! خالي تر اين چيزام
دومي: نگرانم مي كني دختر، منو ياد چيزايي ميندازي كه با خودم كنار اومده بودم ديگه بهشون فكر نكنم
اولي: معذرت مي خوام… به من فكر نكن كه ياد چيزي بيفتي. دواي درد من يا يه بلندي خيلي بلنده يا ته درياست
دومي: اي كاش ميشد مطمئن بود كه اينا واقعاً دواي دردن، شايد شروع درد بزرگتر باشن، از كجا معلوم نيستي هست، تو كه يادمه گفتي به تناسخ اعتقاد داري
اولي: اگه يه روز بهش برسم مطمئن باش كه ايمان كامل داشتم كه دواي درده
دومي: تو كه منو ميشناسي، هرگر نميتونم مطمئن باشم كه ميشه به چيزي ايمان كامل داشت
خوابيد، احتمالاً خوابيد، چون ديگه جواب نداد
دومي بي حوصله بود. خوابش نميبرد.
مرگ 13 فوریه, 2008
Posted by آنام in شماره ها.Tags: داستان
add a comment
–
چه دليلي داره كه يك نفر وصيت كنه كه جنازشو بعد از مرگ بسوزونن؟
تصورش هم ترسناكه. البته ترسناكه چون تصورش ميكنيم، هر خري تصور كنه كه بدنش داره ميسوزه، وجودش لبريز از وحشت ميشه.
اولي همچين وضيتي كرده بود. تنها زندگي ميكرد، سالها بود كه تو يه كشور دور تنها زندگي ميكرد. لااقل بقيه فكر ميكردن كه تنها بوده تو تمام اين سالها.
اما چرا همچين وصيتي؟
يكي ميگفت: «حالا وصيته ديگه! چه فرقي ميكنه بعد از مرگ با جنازهي آدم چي كار ميكنن؟ اصن بندازنش تو آشغالا…»
خب اگه فرق نميكنه، پس چرا بايد دربارش وصيت كرد؟ چرا همچين وصيتي كرده؟ كسي كه همچين وصيتي كرده، يعني نشسته و به موضوع فكر كرده، يعني احتمالاً تصورش كرده، يعني تصميم گرفته، مردد شده، ترسيده، تصميمش عوض شده…
بقيه با اين يكي مخالف بودن. يكيشون مي گفت: «تصورشم ترسناكه». يكي ديگه ميگفت: «احمقانس، بهترين كار همين دفن كردنه». اين يكي احتمالاً تا حالا دفن شدن رو تصور نكرده بود.
يكي ديگه داشت پيش خودش فكر ميكرد، شايد سالها زندگي تو تنهايي و غربت اولي رو اينقدر تلخ كرده. اما آيا واقعاً همچين وصيتي تلخه؟
دوباره پيش خودس فكر كرد: «خب اسمش روشه: مرگ! وقتي ميميري ديگه مردي! نيستي! جسمت هست، ولي خودت ديگه نيستي!»
سوزوندن! شايد ميخواد واقعاً مطمئن بشه كه بعد از مردنش، ديگه نيست!
اين آدم احتمالاً هنوز شك داره و اين شك عصبانيش كرده.