دیوث 30 ژوئن, 2008
Posted by آنام in شماره ها.Tags: داستان
add a comment
–
شش صبح:
دیروز: ساعت زنگ زد، اما حوصلهی بیدار شدن نداشت. زنگ رو خاموش کرد تا دوباره بخوابه، خوابش نبرد.
امروز: یادش رفته بود ساعت رو کوک کنه، نصف شب تو خواب یادش اومد، با اضطراب از خواب پرید، زورش میومد پاشه و بره ساعت رو کوک کنه، دوباره خوابید، از اضطراب اینکه دیرش نشه تا صبح صد بار با تپش قلب بیدار شد و دوباره خوابید. خوابه الآن.
–
ده صبح:
دیروز: می لرزید از عصبانیت. عصبانی بود از اینکه اونطور له شده. رفت یه چایی بریزه که ببره واسه رئیس، دستاش می لرزید. عصبی بود از این لرزش دست، از دست خودش که چرا نمی تونه نلرزه، نمی تونه داغ نباشه. [از دست خودش عصبانی بود، نه بخاطر اینکه نمی تونست جلور لرزش دست رو بگیره، بخاطر اینکه رئیس جلوی همه بهش گفته بود «مریتکه دیوث» و هیچ جوابی نداده بود و حالا هم داشت واسش چایی می برد]
–
یازده صبح:
امروز: التماس و گریه و زاری فایده نداشت. رئیس خیلی محکم گفته بود که حکمشو بدین بره. چیزی برای از دست دادن نداشت، میتونست بزنه تو گوشش، می تونست خودشم چند تا فحش آبدار به رئیس بده. هیچکدوم این کارا رو نکرد.
–
شش بعد از ظهر:
دیروز: آروم شده بود. همه اون روز باهاش تو شرکت مهربونتر شده بودن. ظرفها رو شست. آبدار خونهرو تمیز کرد و راه افتاد سمت خونه.
–
هشت و نیم صبح:
دیروز: انقدر فس فس کرد و طولش داد که تازه رسیده سر کار، با یک ساعت تأخیر. همه شاکین، از بخت بدش رئیس هم که همیشه ساعت ده زودتر نمی اومد، امروز هشت صبح سر کار بوده و جلسه داشته و هیچکس نبوده که پذیرایی کنه و چایی ببره.
امروز: خوابه هنوز، دیرش شده، ساعت نه تو شرکت جلسهی هیأت مدیره است.
فردا: تو شرکت همهمهست: «چیه؟ خبریه؟»
–
شش و نیم بعد از ظهر:
دیروز: تو اتوبوس نشسته.
امروز: همه رفتن، دو سه ساعته پشت در اتاق رئیس منتظره تا جلسهش تموم بشه، میخواد تو راهرو جلوشو بگیره و دوباره التماس کنه. دو سال بیکار بود، هزار بدبختی کشید تا این کار گیرش اومد، واقعاً دیگه نمی تونست بره خونه مردم حمالی و مستراحاشون رو تمیز کنه. نمی خواست.
–
نه صبح:
فردا: صورت جلسه هیأت مدیرهی نه صبح دیروز رو زدن به تابلو، آقای رئیس برکنار شده و رئیس جدید از چند روز دیگه میاد. شرکت خرتوخره و هیچکس هم یادش نیست که قرار بوده حکم اخراج کسی صادر بشه. از هفت صبح بیدار شده و اومده بیرون و افتاده دنبال کار، احساس بدبختی می کنه ولی آرومه، حتی حاضر نیست واسه امضا کردن فرم تسویه حسابش هم پاشو دوباره تو اون شرکت بذاره.
–
هفت و نیم بعد از ظهر:
امروز: تو اتوبوس نشسته. احساس بدبختی میکنه. از فردا دوباره باید بیفته دنبال کار. به زنش چی بگه؟ عصبانی نیست، آروم شده، فقط حسرت می خوره چرا آخر وقت تو اداره کسی نبود که بشنوه که اون هم به رئیس گفته: «دیوث جد و آبادته».
یک جمله از مارک تووین 28 ژوئن, 2008
Posted by آنام in بشمار یک، ....Tags: مارک، تووین، انسان، نوح
1 comment so far
پایان 27 ژوئن, 2008
Posted by آنام in شماره ها.Tags: داستان
3 comments
–
اولی بیدار شد. دیربود، دیرتر از همیشه. به زنش نگاه کرد، همیشه از زنش متنفر بود.
دومی گوشی رو برداشت: «بله، … میرم بانک، … تا ظهر.»
سومی شیر رو بست، «فقط مونده غذا»، باید می رفت خرید.
رئیش به اولی گفت که بره بانک (حالش از رئیش بهم می خورد)، خوشحال شد چون حالش از اداره بهم می خورد.
سومی با قبض تلفن وارد بانک شد، دومی نشسته بود و اولی توی صف منتظر بود.
- «دستها بالا»!
چهارمی دستپاچه بود اما انگار نمی ترسید…
سه دقیقه بعد:
عصبی بود (چرا، انگار می ترسید)، صدای آژیر، هول شد، یکی بهش حمله کرد (کار درستی نبود).
گلولهای سوم و پنجم و ششم به دومی و اولی و سومی خوردن.
سومی حامله بود، چهار نفر مرده بودن.
چشمها 3 ژوئن, 2008
Posted by آنام in شماره ها.Tags: داستان
2 comments
–
پيرمرد از ماشينش پياده شد، دختر رو پشت فرمون ماشيني که چند متر عقب تر پارک کرده بود، ديد. مجذوبش شد، اولش تا دختر بهش نگاه ميکرد سعي مي کرد روشو برگردونه و وانمود کنه که داشته به چيز ديگهاي نگاه مي کرده…
دختر زير لب فحش ميداد.
پيرمرد فهميد که دختر شاکيه (شايد البته)، اما انگار اهميتي نداشت واسش، جسورتر شده بود، ديگه حتي سعي نمي کرد که نگاهش رو بدزده.
اولي: «مرتيکهي هيز! از وقتي رفتي وايساده اونجا، تا رومو بر مي گردونم زل مي زنه به من»
دومي: «کي رو ميگي؟ اون پيرمرده!»
اولي: «آره، همون راننده آژانسه، بغل اون پرايد سفيده وايساده…»
دومي: «حالا داره به من نگاه ميکنه! حالا به تو… يه چيزيش هستا…»
اولي: «هرزس ديگه! خجالتم نمي کشه»
پيرمرد سوار ماشينش شد، اما راه نيفتاد، از تو آينه دختر رو که پشت فرمون ماشين پشتي نشسته بود نگاه ميکرد.
دختر و پسر ديگه اعتنايي بهش نمي کردن، حرف مي زدن و بستني مي خوردن.
مسافرش برگشت، سوارماشين شد.
پيرمرد راه افتاد.
اگه دخترش زنده بود الآن همسن و سال همين دختره بود، همين چشما، همين نگاه خشمگين وقتهايي که عصباني ميشد…

