jump to navigation

راسل می گوید… 16 فوریه, 2009

Posted by آنام in بشمار یک، ....
Tags:
4 comments

russell

 

“The whole problem with the world is that fools and fanatics are always so certain of themselves, but wiser people so full of doubts.”

 

«مسأله اصلی جهان این است که آدمهای احمق و متعصب همیشه به شدت به خود مطمئن هستند، اما انسانهای عاقل تر، پر از شک اند.»

خائن 16 فوریه, 2009

Posted by آنام in شماره ها.
1 comment so far

اولی، آدمی بود که همیشه تو رویا زندگی می کرد. عاشق این بود که یه مسافت طولانی رو قدم بزنه، دوست داشت دیرتر برسه به بقیه. این دیرتر رسیدن ها بهترین وقتهایی بود که می تونست با خودش تنها باشه و به رویا فرو بره.

عاشق این بود که شبها زود بپره تو تختش. از اون آدمایی نبود که زود خوابشون می بره، فرصت خوبی بود، فرصت سکوتی که بقیه توش خوابن.

شنیده بود که یکی می گه: «از کجا می دونی که تو اصلاً زنده ای؟ شاید تمام زندگی تو ماجرای خواب یه آدم دیگه است که هر لحظه ممکنه از خواب بپره.» بدش نمی یومد اینطور باشه، خودش هم عاشق خواب هاش بود. از بیدار شدن متنفر بود، مواجهه با واقعیت غیرقابل انکار روز (که چشمش رو کور می کرد)!

تازگیا حتی کوتاهترین فاصله ها رو با دربست می ره، نه دلش می خواد بره تو تخت نه حتی دلش می خواد بخوابه، تصور اینکه ساعتهای خواب، ساعتهایی هستند که دارن فرصت محدود با «او» بودن رو ازش می گیرن ناراحتش می کنه. (همیشه اینطور اهل هزینه فایده کردن بوده.)

هیچوقت بهش نمی یومد اهل خیانت باشه اما مدتهاست که دیگه با رویاهاش نمی خوابه، باهاشون راه نمی ره، باهاشون عشق نمی کنه. فکر می کنه واقعیت زندگی فعلیش از هر رویایی شیرین تره.

دویست سال «داروین»! 13 فوریه, 2009

Posted by آنام in دو دو تا.
Tags:
3 comments

 

12 فوریه 2009 دویستمین سالگرد تولید «چارلز داروین» است. در بسیاری از نظرسنجیهای مختلف، عمدتاً او به عنوان مهمترین دانشمند همه اعصار برگزیده می‌شود.

darwinبعید است کسی نداند که داروین واضع نظریه Evolution است. نظریه‌ای که به فارسی آنرا «نکامل تدریجی» و یا اخیراً «فرگشت» ترجمه کرده اند.

بدون شک اگر از من بخواهند محبوب ترین شخصیت زندگی خود را معرفی کنم، در نام بردن از «داروین» ذره ای درنگ نمی کنم. راستش شاید این زیاد منطقی نباشد، چون من از زندگی خصوصی داروین چیز زیادی نخوانده و نمی ماندم، مطمئن نیستم که او انسان خوبی بوده یا نه. اما مسخ بلندای اندیشه او هستم.

چطور قریب به 150 سال پیش با جسارت تمام توانست به سوالی پاسخ بدهد که هزاران سال ذهن بشر را به خود مشغول کرده بود؟ 150 سال پیش! وقتی حتی درصد بسیار کوچکی از شواهدی که ما امروز برای اثبات نظریه او در اختیار داریم، دردست نبود!

بودند کسانی که حتی قبل از داروین و یا همزمان با او (لامارک فرانسوی، والاس انگلیسی و ..) به نتایج مشابهی رسیده بودند، اما این داروین بود که با همان شواهد اندک، به لطف ذهن سامان یافته و هوش سرشار خود چنان زیبا و هوشمندانه در کتاب «اصل انواع» این نظریه را شرح داد که همه از خود می پرسیدند چرا تاکنون این نظریه به ذهن کسی نرسیده بود؟

کمتر نظریه‌ی علمی را می توان یافت که مثل تکامل، تقریباً تمام پیش‌بینیهای آن درست از آب درآمده باشد.

واقعاً از چه صفتی می توان برای توصیف سیستم آموزشی کشوری استفاده کرد که در آن «تکامل تدریجی» را درس نمی دهند؟ احمقانه؟ عقب مانده؟ مضحک؟ همه اینها؟

واقعاً چه می توان گفت وقتی هنوز ذهن کودکان را با داستانهای ابلهانه خرافی، حکایت کیومرث، داستان آدم و حوا و … شستشو می دهند؟

150 سال گذشته است! 150 سال و هنوز کودکان ما از حق آموختن بدیهی ترین، روشن ترین و متقن ترینD نظریه‌های علمی محرومند!

به امید روزی که در کشوی کمد هر هتلی در سراسر جهان، به جای انجیل و قرآن و … خلاصه‌ای از کتاب اصل انواع داروین پیدا کنید!

صفحه ویژه دویست سالگی داروین را در بی بی سی ببینید…

صفحه ویژه نظریه تکامل را در سایت نیوساینتیست ببینید…

«درباره‌ی الی»، قصه خوب، قصه گوی بهتر 9 فوریه, 2009

Posted by آنام in سینما.
Tags:
5 comments

عکسها از: www.CinetMag.com

darbareye_eli_103_175778

لذت شنیدن یک داستان خوب، خواندن یک کتاب خوب و دیدن یک فیلم خوب. توصیف این نوع لذت، سخت است. نوعی خلسه‌ی شیرین، مسخ شدگی. داستان که تمام می‌شود، هنوز با شماست: ساعتها و روزها و حتی ماهها بعد.

در زمانه‌ای که انگار چاره‌ای نداریم جز اینکه به فیلمهای معمولی عادت کنیم و بعضاً یادمان رفته که اصلاً این حس لذت ناب (لذتی که وجود را سرشار می کند) را می شد با دیدن فیلم هم تجربه کرد، «درباره‌ی الی» دوباره به یادمان می‌اندازد که چرا سینما دوست‌داشتنی‌ترین مدیوم هنری است.

وقتی کم کم سعی داریم قانع ‌شویم که سینماگر داستانگو با روایت داستان از دریچه‌ی نگاه خود، آزادی ذهن مخاطب را محدود می‌کند، پس سینما هنری است که ذاتاً نمی تواند متعالی تر از مثلاً ادبیات باشد، دیدن یک فیلم خوب (شده هر چند سال یک بار) باعث می‌شود جسارت پیدا کنیم و به گوینده بگوییم: «باشد، همه این حرفها قبول، فعلاً بگذار فیلمم را ببینم!»

حدود 12 ساعت از وقتی که «درباره‌ی الی» را دیدم می گذرد. ولی هنوز هم نمی توانم تصویر صورت سپیده، لبخند اِلی، «ای وای» گفتنهای احمد را از ذهنم بیرون کنم. دیشب تا صبح خوابشان را می‌دیدم. صدای دریا، صدای وحشتناک دریا، هنوز در گوشم است.

چند بار شروع کرده‌ام به فکر کردن درباره‌ی لایه‌های پنهان اخلاقی و فلسفی فیلم. اما اصلاً دلم نمی خواهد از این زاویه به فیلم نگاه کنم، دلم می‌خواهد فکر کنم که این فقط یک داستان بوده است. همین! شبیه اتفاقهایی که ممکن است در زندگی هر کدام از ما اتفاق بیافتد. هیچکدام از این اتفاقها قبل از وقوع تصمیم نمی گیرند که پیام اخلاقی یا سوال فلسفی خاصی را طرح کنند. اتفاقها، اتفاق می افتند.

با مه‌یا که صحبت می کردیم، به طرز وسواس‌گونه‌ای سعی داشتم به او ثابت کنم که فیلم هیچ پیام اخلاقی یا فلسفی خاصی ندارد. کار سختی بود. وقتی احساس گناه جمعی مثل آوار بر سر تک تک شخصیتها خراب می‌شود، وقتی شروع می‌کنند یکدیگر را سرزنش کردن، وقتی سعی می کنند به دیگران ثابت کنند که تقصیر آنها نبوده است، سخت است که بگویم فیلم هیچ لایه پنهان زیرینی ندارد.

وقتی به بچه‌ها یاد می‌دهند دروغ بگویند، وقتی الی دروغ گفته است، وقتی سپیده دروغ می‌گوید. سخت است بگوییم این فیلم درباره‌ی «دروغ» نیست.

اما، دوست ندارم به هیچکدام از این چیزها فکر کنم، این بحث‌ها لذتی را که از تماشای این قصه برده‌ام مخدوش می کنند. لذتی که من را به یاد لذت قصه های مادربزرگم می‌اندازد، قصه‌هایی که معمولاً وسط شنیدنشان خوابم برده و پایان هیچکدامشان را به یاد نمی آورم. فقط یادم هست که بی‌نظیر بودند.

مادربزرگم قصه گویی خیلی خوبی بود، خوب می دانست کجا باید صدایش را بالا ببرد، کجا جمله‌ای را با تعجب بیان کند و کجا لازم است که موقع تعریف قصه به سرم دست بکشد.

اصغرفرهادی، همه این کارها را بلد است.

darbareye_eli_03_981243

«درباره‌ی الی» فیلم خوبی است. فیلم بسیار خوبی است. می‌ترسم اگر بگویم یکی از بهترین فیلمهایی است که در یکی دو سال اخیر دیده‌ام (نه فقط فیلم ایرانی) متهم به «جو زدگی» شوم. مثلاً، من عاشق دیوید فینچر هستم – قبل از نوشتن این جمله حداقل صدبار فکر کرده‌ام تا ببینم مطمئن هستم یا نه – اما کار اصغرفرهادی در «درباره‌ی الی» ازهمه کارهای فینچر بهتر است.

من مفتون سکانسی هستم که جودی فاستر در Panic Room از اتاق امن بیرون می‌دود، به اتاق خواب می رود تا موبایل خود را بردارد و برگردد، فارست ویتاکر و بقیه گروه دزدان روی پله ها مشغول جر و بحث هستند، فاستر آباژور را می شکند، دزدها می‌شنوند، به سمت اتاق می‌دوند و… تمام این سکانس به صورت Slow Motion کار شده است. فیلم را ده بار دیده‌ام، می‌دانم که فارست ویتاکر به فاستر نمی‌رسد، اما هر بار در این سکانس نفس در سینه‌ام حبس می‌شود و تا زمانی که فاستر به اتاق امن بر می‌گردد و در بسته می‌شود، نمی توانم چشم از تصویر بردارم.

در مقایسه با این سکانس استثنایی فینچر، سکانسی که در «درباره‌ی الی» همه سراسیمه به دنبال پیدا کردن آرش در آب هستند، ده‌بار نفس گیرتر است. (بقیه فیلمهای جشنواره را ندیده‌ام، ولی اگر سیمرغ بهترین تدوین به کسی غیر از هایده صفی‌یاری داده شود، طرف احتمالاً یک ابرتدوین‌گر است.)

فرهادی از هر ابزاری که سینما در اختیار او قرار داده به درستی استفاده کرده است، حتی وقتی تصمیم گرفته از موسیقی متن استفاده نکند. (واقعاً نمی‌دانم تا چه مدت بعد از دیدن این فیلم صدای دریا برایم عادی خواهد شد!). فیلم یک کل به شدت هماهنگ است. واقعاً نمی توانم به چیزی فکر کنم که می‌توانست بهتر باشد.

مدیریت این سکانسهاس شلوغ و پر از بازیگر به گونه‌ای که فیلم هرگز افت نمی کند و هیچ اتفاق بی‌خودی هم نمی‌افتد، بسیاربسیار دشوار است. تقریباً تک تک دیالوگها یا نماها، ده یا بیست یا سی دقیقه بعد در فیلم به کاری می آیند.

وقتی به ساعتم نگاه کردم و دیدم تازه یک ساعت از فیلم گذشته و منتظر بودم که ببینیم داستان به کجا خواهد رسید، فیلم تمام شد. اشتباه کرده بودم، دو ساعت از فیلم گذشته بود و من حتی وقتی به ساعتم نگاه کرده بودم و عقربه را روی 12 دیده‌بودم، نتوانسته بودم بفهمم که از 10 تا 12، دو ساعت شده!

امیدوارم هیچ ابلهی به سرش نزند که جلوی نمایش این فیلم را بگیرد…