jump to navigation

خائن 16 فوریه, 2009

Posted by آنام in شماره ها.
trackback

اولی، آدمی بود که همیشه تو رویا زندگی می کرد. عاشق این بود که یه مسافت طولانی رو قدم بزنه، دوست داشت دیرتر برسه به بقیه. این دیرتر رسیدن ها بهترین وقتهایی بود که می تونست با خودش تنها باشه و به رویا فرو بره.

عاشق این بود که شبها زود بپره تو تختش. از اون آدمایی نبود که زود خوابشون می بره، فرصت خوبی بود، فرصت سکوتی که بقیه توش خوابن.

شنیده بود که یکی می گه: «از کجا می دونی که تو اصلاً زنده ای؟ شاید تمام زندگی تو ماجرای خواب یه آدم دیگه است که هر لحظه ممکنه از خواب بپره.» بدش نمی یومد اینطور باشه، خودش هم عاشق خواب هاش بود. از بیدار شدن متنفر بود، مواجهه با واقعیت غیرقابل انکار روز (که چشمش رو کور می کرد)!

تازگیا حتی کوتاهترین فاصله ها رو با دربست می ره، نه دلش می خواد بره تو تخت نه حتی دلش می خواد بخوابه، تصور اینکه ساعتهای خواب، ساعتهایی هستند که دارن فرصت محدود با «او» بودن رو ازش می گیرن ناراحتش می کنه. (همیشه اینطور اهل هزینه فایده کردن بوده.)

هیچوقت بهش نمی یومد اهل خیانت باشه اما مدتهاست که دیگه با رویاهاش نمی خوابه، باهاشون راه نمی ره، باهاشون عشق نمی کنه. فکر می کنه واقعیت زندگی فعلیش از هر رویایی شیرین تره.

دیدگاه‌ها»

1. aMiN - 14 می, 2009

عالي بود
عالي